ژانویه 20, 2012

روی مچ دست راستم یک لکه‌ی حلقه‌شکل بوجود اومده. قرمز رنگ و شبیه به التهاب سوختگی، اما اصلن درد یا سوزش نداره.

ژانویه 6, 2012

دلم می‌خواد سرم رو ببرم بندازم یک طرف دیگه. دور. سرم پر از فکره. پر از گره.

چرا هیچ‌کس کمکی نمی‌کنه؟ چرا کمک ندارم؟

ژانویه 6, 2012

چرا هیچ نجات‌دهنده‌ای نیست؟ این قعر کجاست…

دسامبر 16, 2011

به زندگی نشسته‌ام سیزیف‌وار…

اکتبر 21, 2011

آیا این همه سال من در انتظار کودکی نشسته‌بودم که با شیطنت پایم محکم به زمین بخورد؟

رستگار خواهم شد؟

سپتامبر 3, 2011

کاشکی اسکایپ نبود. مجبور می‌شدیم پیش هم باشیم یا تموم می‌شد.

***

آرامشی روی روزهاست که دل‌نشینه.

روزهای شهریور نود

اوت 7, 2011

من باورم نمی‌شه خواب کامل یک شب رو از تو گرفتم. باورم نمی‌شه …

آوریل 18, 2011

“آره باحال بود ولی کلاهش لعنتی خیلی سنگین بود.” اسفندیار این‌ها را می‌گوید.
همان حرفی‌ست که من هشت سال پیش وقتی از میدان تیر بین تهران و کرج به خانه برگشتم زدم.
هشت سال پیش.
هشت سال.
خدای من. هشت سال گذشت…

دسامبر 24, 2010

کتری خالی‌ست و آتش هم‌چنان روشن.

دسامبر 13, 2010

یک نفر حواس مرا از خودم پرت کند.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.