روی مچ دست راستم یک لکهی حلقهشکل بوجود اومده. قرمز رنگ و شبیه به التهاب سوختگی، اما اصلن درد یا سوزش نداره.
دلم میخواد سرم رو ببرم بندازم یک طرف دیگه. دور. سرم پر از فکره. پر از گره.
چرا هیچکس کمکی نمیکنه؟ چرا کمک ندارم؟
آیا این همه سال من در انتظار کودکی نشستهبودم که با شیطنت پایم محکم به زمین بخورد؟
رستگار خواهم شد؟
کاشکی اسکایپ نبود. مجبور میشدیم پیش هم باشیم یا تموم میشد.
***
آرامشی روی روزهاست که دلنشینه.
روزهای شهریور نود
“آره باحال بود ولی کلاهش لعنتی خیلی سنگین بود.” اسفندیار اینها را میگوید.
همان حرفیست که من هشت سال پیش وقتی از میدان تیر بین تهران و کرج به خانه برگشتم زدم.
هشت سال پیش.
هشت سال.
خدای من. هشت سال گذشت…